برای خودت نوشتم...ای اظهارنظرکننده به همه چیز!

:: برای خودت نوشتم...ای اظهارنظرکننده به همه چیز!

متنی که در زیر آمده این عنوان را دارد : اظهارنظر:


رسیدم به ایستگاه مترو

رفتم رو پله برقی

یه دفعه دیدم صدای کش کش میاد ،بله ، آقای جلوییم دارن کفششون رو با کناره ی بُرِس مانند پله برقی تمیز میکنن(با حالتِ:  این رو برای همین گذاشتن که مردم کفششون رو برق بندازن و اینا)...سعی میکنم که سریع برسم پایین

تنه میزنه و خیلی راحت عبور میکنه ( حالتِ : هیچ اتفاقی نیفتاده و کاملا طبیعی بوده و اینا)...سعی میکنم دردم نگیره

میرسم به قطار ...کنارم یه پیرمرده ...با عصا...سرش پایینه...خسته اس...ولی فکر نکنم خستگیِ جسمی باشه...بیشتر خستگی روحیه

قطار میاد...در باز میشه...یک آقایی با کت و شلوار برق دار و کفش اسپورت 5 هزار تومنی، از پشت سر، پیرمرد و من رو کنار میزنه که خدای نکرده صندلی خالی رو از دست نده و دو دقیقه رو پا وانیسته( حالت من خیلی زرنگم و از هر فرصتی برای بهره بردن از موقعیت های زندگیم استفاده میکنم و اینا)­­­­...سعی میکنم برم کنار!

میریم تو میبینیم متاسفانه همه صندلی ها پره و این آقای خوشتیپ و البته با فرهنگ هم صندلی گیرشون نمیاد و مجبورن اخم کنن( حالت عجب مملکتی شده و اینجا جای موندنِ نخبگانی همچون من نیست و اینا)...سعی میکنم درک کنم!

بعله...طبق معمول ، یک جوون تازه متولد شده رو میبینیم که کلاه  CAP را انداخته رو سر و دوسه تا خالکوبی داره... روی پشت دستی که قبلا موهاشو با تیغ زده...یک آهنگ انگلیسیheavy metal را هم با هندزفری داره گوش میده که حاضرم قسم بخورم یکی از کلمه هاشو نمیدونه چی میگه! ولی نکته اینکه این صدای زیبا و مفرح باید حتما از هندزفریش بیاد بیرون تا این پیرمرد بفهمه که چقدر عقب افتاده اس و دنیای تکنولوژی چقدددددر پیشرفت کرده! دو سه بار نگاه به پیرمرد میکنه...تو ذهنم میاد الان بلند میشه که پیرمرد بشینه...ولی میره تو فکر!...و بلند نمیشه...فکر کنم با خودش فکر کرد که چون تعداد صندلی هایی که پیرمرد از اول عمرش تا حالا نشسته بیشتر از منه پس حقِ منه که بشینم( حالت خیلی ما اهل استدلال کردن هستیم و دنیای امروز دنیای فکر و منطق هست و اینا)...سعی میکنم دیگه سعی نکنم!

بگذریم...آقایی با کیف سامسونیت و کروات قرمز جیغ رو به بغل دستیش با صدایی که همه بفهمن میگه : شما شنیدین بلیط مترو 50 تومن (حالت 50 هزار تومن) گرون شده؟!...بغل دستیش هم که انگار از کروات آقا بدش نیومده میگه : واقعا؟! هر روز گرون میکنن ...خدا لعنت کنه همه ی مترو های روی کره زمین رو...

یکی دیگه که میانساله از فاصله خیلی دور جواب آقا رو میده: بخاطر گرونیِ برقه "دیگه" . ( کلمه ی "دیگه" رو به این خاطر استفاده میکنه که میخوات نشون بده این مطلب برای من و امثال من که فرهیختگانی بزرگ هستیم کاملا بدیهیه و شما که اینو نمیفهمید برید بمیرید!)

وقتی این حرفش تموم میشه ناگهان سرهای چرخاننده را میبینی که به سوی او برمیگردند... گویی در دل فریاد میزنند: احسنت ای نخبه!

ولی کسایی هستن که وقتی یه نفر شاخ میشه سریع میخوان باهاش مخالف کنن ... جوانی با دور بازوی 90 : اینارو به کسایی مث شما میگن که زود باورید!

خوشبختانه بحث زیاد ادامه پیدا نمیکنه و آقای میانسال سعی میکنن ادای آدمای با کظم غیظ رو در بیارن ...عوضش سرش رو بدون اینکه اجازه بگیره میکنه تو گوش نفر بغلیش و از اقتصاد کلان مملکت براش میگه.

یکی دیگه هم سرش رو میکنه تو گوش بازو 90! و ادای با فرهنگارو در میاره و میگه: من جوونیام ژاپن بودم...هیچ کس تو مترو حرف نمیزد!

هنوز آقای پیرمرد کنار من سرش پایینه ...دست و عصاش با هم میلرزن...ناگهان همه با هم بلند میشن...خاطرات ژاپن هم از یاد ناصح رفته!...انگار قطار داره میخوره به کوه یخ!...و سریع خودشونو به درب میرسونن ... تازه فهمیدم چیشده...داریم میرسیم به دروازه شمیران!...درب باز میشه...حدس بزنید چی میشه؟...بعله همانطور که همه جای من بودن و دیدن افراد با سرعت 100 نفر بر ثانیه وارد قطار میشن...پیرمرده هم له میشه رو صندلی...کروات اون اقا هه هم کنده میشه...هندزفری اون جوون هم از گوشش می افته...صحنه جالبی است...شونصد نفر ریختن تو قطار و آهنگ heavy metal که حالا صداش واضح تر شده تو هوا پخشه!...ولی خدارا شکر یه چیز رو همه بلدن .گفتن جمله ی : "اقا هل نده"...اینو همه میگن...چه اونکه هل میده چه اونکه له میشه!

بعد از اینکه همه به حالت سکون میرسن همه اونایی که زودتر بلند شده بودن یکصدا فریاد میزنن: "من میخوام پیداشم (حالتِ چرا شما اینقدر بی فرهنگید؟...من اگه جای شما بودم اجازه میدادم اول مسافرا پیداشن و اینا) بعد سوار شدگان با حالتِ از خود گذشتگی و اینا اجازه میدن که اونا پیدا شن.

بلاخره قطار پس از فریادِ:"بذارید درم رو ببندم." راه میافته...اون وسطا یکی داره میاد...داد هم میزنه...کیف بزرگی هم حمل میکنه ...میگه: پنج تا خودکار 2 تومن! بیرون بخواهید بخرید یدونه اش 1000 تومنه...من 60 درصد تخفیف میدم! من هنوز درک نکردم منطق این "استاد" رو...منظورش چیه دقیقا؟...بیرون گرون میدن؟...شما داری ضرر میکنی؟...چرا 60 درصد تخفیف میدی؟ توکه با این مشقت داری تو مترو میفروشی برو با 20 درصد تخفیف به همون مغازه داره بفروش دیگه...نه؟...اصلا من اگه بودم بجای هر دونه رو 1500 میفروختم...اخه مرد حسابی داری خفه میشی و خفه میکنی....نباید یچیزی گرون تر بفروشی؟ و جالبیش اینه که اونقدر سریع رد میشه که خدای ناکرده کسی ازش نخره و صنف لوازم التحریر فروش ها ضرر نکنن!

رد میشه و میره...به سختی رد میشه و میره!...یکی میگه: خفمون کرد!...یکی دیگه: بیکاری که زیاد بشه همینه دیگه...چاره ای نداره...یکی دیگه میگه: نهههههه..هرچیزی یه راه حل داره!...جواب میده : اقا درست صحبت کن.از دزدی که بهتره!...جواب میده: مردم آزاری از همه چیز بد تره! تقصیر خودشونه...خلاصه...میگن و میگن و میگن تا بلاخره میرسن به ایستگاهاشون!

حالا پیرمرده رو هم پیداش نمیکنم...با خودم میگم : پس کی میرسم؟...میبینم هنوز چند تا ایستگاه مونده ایندفعه جا برای نشستن پیدا میکنم...به صندلیه میگم: خالی شدی جانم بقربانت ولی حالا چرا؟..جواب میده: بالا نشستن کارِ همه کس نیس!...اینم با ما لج کرده...میشنیم!...چند تا تحلیل جدید از وقایع دوران شاه و از بازی های جدید اندرویدی رو میشنوم و میبینم... در باز میشه...اینجا ایستگاه منه ... جامو خالی میذارم و پیاده میشم....باز پله برقی..باز کششششششش...کشششششششش...کشششششششش


متن رو خوندی؟... خوشت نیومد :) ...بایدم نیاد...چون این متن علیه کسانی است که به خود اجازه میدهند در مورد چیزهایی که نخوانده اند ، نمیدانند و یا اطلاعات کافی در مورد جزییات آن ندارد نظر بدهند... و ای کاش فقط نظر میدادند!

منبع : مهرگردونبرای خودت نوشتم...ای اظهارنظرکننده به همه چیز!
برچسب ها : میشه ,میگه ,اینا ,میکنم ,پیرمرد ,میده ,جواب میده ,درصد تخفیف

زندگی چیست؟

:: زندگی چیست؟

خیلی سوال مهمی رو میخوام جواب بدم ..و شاید در آینده به جواب الانم بخندم...ولی خوب...باید نوشت.


بچه که بودم همیشه ذهنیتم در مورد زندگی مثل همان جوی آب معروف بود. برلب جوی نشین و گذر عمر ببین. و همیشه فکر میکردم ثانیه های زندگی در حال گذر اند و ما باید هرچه میتونیم از این جوی آب در حال گذر آب برداریم که خدای نکرده هدر نره!...الانم خیلی روی زمان حساسم ( ولی به طرزی افراطی "تفریح" رو "بطالت" نمیدونم)

خلاصه از بچگی تا الان هی سعی میکردم یا سال یا ماه یا روزی رو از دست ندم...یا تفریح کنم یا کاری روپیش ببرم...یا بیاموزم....یا...و همیشه بازدیهی روزهام رو حساب میکردم و اگر روزی بود که بیشتر از 50 درصد بازدهی نداشت به صورت ناخداگاه اعصابم خورد میشد و احساس میکردم چیزی رو از دست دادم.


تفکری که جدیدا دارم با اون رو برو میشم خلاف تفکر قبلیمه ... این تفکر میگه اولا : بیشتر زندگی تکراره!...مردم 8 ساعت در روز میخوابند...8 ساعت رو هم سرکار میگذارنند.پس حداقل دو سومم از اون تا الان پرید...بقیه اش رو هم ترافیک تکراری...معاشرت با آدم های تکراری...حرفای تکراری و مشکلات تکراری!...گرچه این تفکر خیلی خشک با زندگی برخورد میکنه ولی واقعیته. و دوما : زندگی جوی آب نیست،..اسب پیشکشی است.پس دندان هایش را نشمار. یعنی میگه زندگی ه گیفته!...یه هدیه است...یه چیزیه که مجانی خدا بهت داده...زیاد گیرنده...همینه...تکراریه...بدبختیه...شب و روز عین هم...و ..........

حتی اون کسایی که ادعا میکنن از زندگیشون خوب استفاده کردن رو هم اگه در نظر بگیریم اونا هم تقریبا 80 درصد زندگیشون تکراری بود...اصلا مگه دنیا چقدر تنوع داره؟...سر جمع 10 نوع لذت باحال داریم...والا...


ولی جمله آخر که دیگه توضیح نمیدم:


بعضی لذت ها تکرار شدنش هم لذت بخش است...!

منبع : مهرگردونزندگی چیست؟
برچسب ها : زندگی ,تکراری ,میکردم ,خیلی ,تفکر

آینده = حال !

:: آینده = حال !
خیلی از آدما زمان آینده شون همین زمان حالشونه....

و مث الانشون فرداشون همینه...مشخص!

به نظر آسون ترین کار میاد...

من از بچی نمیخواستم اینطوری باشم و نخواهم خواست!

ولی این طرز فکر ، یه سوپاپ اطمینان خوبی برای آرامشه !

یعنی از آینده نترس...فوقش همین باقی میمونی!
منبع : مهرگردونآینده = حال !
برچسب ها : آینده

منبع انرژی

:: منبع انرژی

هر کسی یه منبع انرژی داره...

یکی درسشه ... مث صادق ی!

یکی کارشه ... مث استیو جابز!

یکی تفریحشه ... مث ممد غ!

یکی آرزو هاشه ... مث سامان آ!

یکی جنس مخالفه ... مث ...

یکی خانوادشه ... مث باقر

یکی همینجوری الکی خوشه ... مث رضا ح !


منبع انرژی من تویی ! بیا که باتری ضعیف است !

منبع : مهرگردونمنبع انرژی
برچسب ها : انرژی ,منبع ,منبع انرژی

بهانه ی صبر

:: بهانه ی صبر
آدم بعضی وقتا مجبوره کاری رو بکنه که مجبوره ... 
بعضی ها راحت اون کار رو انجام میدن و خلاص !
اینها راحت ترین انسان های روی کره زمینن!

ولی متاسفانه یا خوشبختانه من اینطوری نیستم ... 
فقط به یه دلیل ... اونم اینکه نمیدونم "مجبورم" یا نه!
باید بشینم حساب کنم که مجبور هستم این کار رو انجام بدم یا نه!

وقتی میگم مجبورم این کار رو بکنم مغزم میاد وسط و بهانه های زیادی میاره.
خداییش هم بهانه های خوبی میاره.
و معمولا بهانه هایی که میاره اینطوریه که میگه "صبر" کن تا یه اتفاقی در آینده نزدیک رخ بده.

یجورایی منو بازی میده..میگه اگه میخوای فلان کار رو بکنی بکن...ولی بعد از فلان اتفاق!

دیگه حواسم هست ... این بار جدیه!...بار آخریه که صبر میکنم .
منبع : مهرگردونبهانه ی صبر
برچسب ها : بهانه ,میاره

مهمترین پست...فراموش نکن!

:: مهمترین پست...فراموش نکن!

متاسفانه یا خوشبختانه بعضی ها روی این مسئله بسیار حساس هستند و احتمالا باید هم حساس باشند.


آنها انرژی گذاشته اند...

وقت صرف کرده اند....

ساعت ها و روزها و ماه ها فکر کرده اند...

از خیلی ها زخم زبون شنیده اند...

به کسانی رو زده اند که نمیخواستند...

با کسانی نشست و برخاست کردند که دوست نداشتند...

مشورت کرده اند...

سبک سنگین کرده اند... 

از ساعت های تفریح و راحتی خود گذشته اند...

سفر کرده اند...

حرص خورده اند...

گریه کرده اند...


و نذر و دعا کرده اند...


برای چه؟....برای اینکه قدمی در راستای بهتر شدن زندگی ات برداشته باشند...


خیلی بی انصافی ... اگر حرفی بزنی که نباید بزنی ... گرچه حرفی بزنند که نباید بزنند

خیلی احمقی ... اگر بی احترامی کنی ... گرچه سالها به تو بی احترامی کنند


...

این حرف ها را رک و پوستکنده در لحظه ای قبل از وقوع حادثه دارم به تو میگویم

مبادا کاری کنی که بی توقعی کنند...که آن روز ، روز خشم خداست

مبادا حرفی ناشایست از دهانت بیرون آید ... 

مبادا کاری با لحن " مهم نیست" انجام دهی

بترس از آن روز که یادت برود این روزها را

بترس از خشم خدا که او همان کسی است که تو را از هیچ، هست کرده است...پس قادر است که این کار را برعکس انجام دهد.


بدان قدر نعمت هایت را

بدان قدر لحظاتت را

بدان قدر الطاف او را

و شکر گزارشان باش


انسان موجود عجیبی است...هم امکان "سریع" تغییر کردن دارد و هم "کند" تغییر کردن... مواظب هردوی این ها باش


امیدوارم وقتی این پست را میخوانی کار از کار نگذشته باشد...امیدوارم اگر هم چیزی ناشایست اتفاق افتاده است قابل جبران و عذرخواهی باشد


بخوان این پست را هرروز

بخوان این پست را در ذهنت

بخوان این پست را هر چند بیشتر بهتر!


خداوندا ...پناه میبرم به تو از ناسپاسی

پناه میبرم به تو از کفران نعمت

پناه میبرم به تو از اسراف

پناه میبرم به تو از خشم تو


بیاموز مرا ...بندگی

بیاموز مرا ... شاکری

بیاموز مرا ... محبت 

بیاموز مرا ... دریا دلی


الهی اهدنا الصراط المستقیم


منبع : مهرگردونمهمترین پست...فراموش نکن!
برچسب ها : کرده ,پناه ,میبرم ,بیاموز ,بخوان ,بدان ,پناه میبرم ,مبادا کاری

تصمیم محیطی

:: تصمیم محیطی

متاسفانه این موضوع رو هم مث پست قبل میخوام سریع توضیح بدم


ببینید...چرا کسی که فقیره معمولا فرزندش هم فقیر میشه؟

یا کسی که آدم بی ادبیه فرزندش هم؟

یا کسی که باهوشه..؟

یا کسی که دزده؟

سیگاریه؟


چون فرزند اون شخص تصمیماتش رو در همون محدودا اتخاذ میکنه همیشه!!

این خیلی مهمه...ماها به احتمال بسیاز زیاد آدم هایی مثل پدرانمان میشیم و هستیم!

یا مث همکلاسی هامون

یا رفیقامون


پس مواقعی که داریم یه تصمیم بزرگ رو میگیریم ، به احتمال زیاد داریم همون تصمیماتی رو میگیریم که مارو مث نسل قبلمون میکنه! یا مث رفیقامون !

چون تصمیمات بزرگ هست که به ما شخصیت میده!

این جور مواقع باید چکار کرد؟


باید رفت پیش یه آدم موفق و ازش پرسید: تو اگه جای من بودی چکار میکردی؟...ایا این شغل رو انتخاب میکردی؟...آیا این معامله را میکردی؟...آیا ؟...

اگه نظرش مخالف نظر ما بود...باید خیلی ترسید!...خیلی!!


همین....دیگه حوصله ندارم توضیح بدم... :))

منبع : مهرگردونتصمیم محیطی
برچسب ها : میکردی؟ ,خیلی

هوش روستاییان

:: هوش روستاییان

خیلی سریع میخوام یه مطلب جامعه شناسی ایران رو که به ذهنم رسیده بگم


راستش خیل عظیمی از کسانی که الان تو دانشگاه های معتبر ایران درس میخونن آدم هایی هستن که تو خانواده هاشون اثری از انسان تحصیل کرده و درس خون نبوده.


و اکثرا از شهرهای کوچک هستند و روستایی ها هم زیادن...کسایی که باهوشن و پرتلاش...ولی اهداف آنها یا خارج رفتن است یا در تهران ماندن!


بحثش طولانیه..نمیخوام وارد جزییات بشم...فقط میخوام بگم اینکه همه یه آدم روستایی میتونه بیاد تهران و درس بخونه به شرطی خوبه که آخرش برگرده


این اتفاق در اکثر موارد نمی افته ...پس ما شاهد این هستیم که باهوش های روستایی ما که میتونن با ماندن توی روستاشون کارهایی بزرگ روستایی انجام بدن رو داریم جدا میکنیم و میاریم توی شهر 

ها ولشون میکنیم!...هر جامعه ای به همه نوع آدم نیاز داره...روستایی ها هم در روستایشان به انسان های باهوش نیاز دارند تا روستا حیات داشته باشه..


مشت نشونه خرواره...ببخشید که سریع گفتم ...خودتون خروار رو برداشت کنید...مسلما بهتر از من!


منبع : مهرگردونهوش روستاییان
برچسب ها : روستایی

نبودی اما یادت بخیر!

:: نبودی اما یادت بخیر!

واقعا نمیدونم از کجا شروع کنم...

همیشه نمیدانم...

میام...وبلاگ رو باز میکنم...طبق معمول نظری نیومده (البته بعضی ها گهگاهی لطف دارن)

بعد با خودم میگم. الان تو چه وضعیتیم؟...الان دقیقا تو کله ام چیه...موضوع رو انتخاب میکنم و یالا...


ولی امروز که اومدم دیدم چیز خاصی تو کله ام نیس...فقط منتظرم...منتظرم که این روزا بگذره...

و از اینجا داستان شروع میشه...وقتی میگی "من منتظرم" این خیلی حرفا داره...سوال اول اینه: منتظر چی هستی؟...این سوال رو جوابشو میدونم ...راستش جوابش خیلی عرفانی هستش ...و شعاری!...شاید به اون پست "گِلی در دریا" ربط داشته باشه...شاید!..بنابراین این سوال رو جواب نمیدم...کلا هرچیزی شعاری باشه یا بدیهی باشه رو توی این وبلاگ نمینویسم...


سوال دومی که پیش میاد اینه...اگه من منتظرم ...پس تا الان چیکار میکردم...احتمالا تحمل و صبر!...اما چگونه؟...چگونه صبر میکردم؟

جواب این سوال خیلی برای خودم سنگینه....شما خواننده ها شاید نفهمید...خودمم هم نمیفهمم...هیچ کس نمیفهمد!


قبل از هرچیز باید بگم مغز انسان توانایی کارهایی را دارد که هنوز به همه آنها پی نبرده ایم...ما قادریم در ذهن خود جهانی متفاوت از دنیایی که در آن زندگی میکنیم بسازیم...در همه کسانی که کارهای بزرگ انجام دادن ( مثل نلسون ماندلا یا گاندی و ...) میشه فهمید که اینها در ذهن خود جهانی ساخته بودن که متفاوت با آنچیزی بود که در آن نفس میکشیدند....اصلا باید هم همین باشد ...انسان آرزو میکند...و جالب است که مغز انسان پس از آرزوسازی مقدمات و وسایل رسیدن به آنرا هم پیدا میکند و یا حتی آن وسایل را میسازد!


پس من هم همین کردم!...زندگی در آرزویی که نمیدانم به آن خواهم رسید یا نه...چیزی که میدانم برایم ایده آل است اما کجاست؟...نمیدانم.


مسلما در آن دنیا چیزهای زیادی است ... ولی من با همه آنها کاری ندارم...چون وقت نیست.

فقط یکی از شخصیت های داستان مغزی ام برایم خیلی محترم است و از صمیم قلب او را دوست دارم.


نمیدانم کیست...نامش چیست...کجاست؟...اما میشناسمش!

میخواهم مستقیما با او صحبت کنم


سلام

البته من از تو جدا نشده ام که برای صحبت دوباره نیازی به سلام باشد


تو در اینجا...در کنار افکارم نشسته ای...


دوست دارم دست هایم را برشانه ات بگیرم...

و درِ گوشت این ها را زمزمه کنم


خوشا به حالت... که کسی را داری که تا این حد تو را میشناسد...من خالق تو ام. پس میدانم چیزهایی که حتی خودت هم خبر نداری...

به راستی چه حس جالبی است خالق بودن!...و چه خوب است که همه ما مخلوقیم ... مخلوق بودن آرامش آور است...و تو نیز معدن آرامشی!


اخلاقت را میدانم...لبخندت را میشناسم...و راه رسیدن به آن را بلدم

راه رفتنت را حفظم!...من و تو سالها کنار هم قدم زده ایم!

درد و دل هایت را شنیده ام و درد و دل هایم را شنیده ای...گفتنی هایت برام جالب است و گفتنی هایم را بدون بی حوصلگی گوش داده ای...

نصیحت هایت را بکار برده ام...

انتقاد هایت را پذیرفته ام...

چه قشنگ بود لحظاتی که کنارت اشک ریختم...چه زیبا بود وقت هایی که هردو با هم خدا را برای همه چیز شکر میکردیم...چه نماز هایی که جماعت برپا کردیم... و چه دعاهایی که با هم آمین گفتیم...


بله ...درست است...تو نبودی...حضور نداشتی...دیگران تو را ندیدند...

اما من تو را شناختم...لمس کردم ... و با تو خاطره ساختم

یادت بخیر...گرچه باز هم هستی...

یادت بخیر ..گرچه الان هم کنارم نشسته ای...

کیست که بتواند تو را از من بگیرد؟....خنده دار است دوری من و تو از هم ...

کجایند آنهایی که دم از هجران و غم میزنند؟...کجایند که ببینند من کسی را دارم که هرگز مرا ترک نخواهد کرد...خوشا به حالم که حالم از این بهتر نمیشود.


حسی از جنس صبر به من میگوید که تو را خواهم دید...

حسی از امید مرا در آغوش میگیرد و میگوید ...دیدار تو نزدیک است...

حسی از جنس خودت درون من است...و لبخند همیشگی ات همراهم !


میگویند : "مسیر" وصال لذتبخش است نه خود نقطه ی وصل!


من میخواهم اثبات هم که اینطور نیست... چرا که وصل به تو خود دارای مسیر است...

اصلا خودم تو را اینگونه ساخته ام...که بگونه ای باشی که پایان نپذیری...که متنوع باشی و رنگارنگ...که زیبا باشی و بینهایت !


میخواهم "عمدا" بحث را تمام کنم...چون من و تو هرچقدر هم صحبت کنیم تمام نمیشود...مث همیشه که آنقدر حرف میزدیم تا خوابمان میبرد...یادته؟

مث آنوقت هایی که آنقدر راه میرفتیم که جاده تمام میشد...

مث آنوقت هایی که آنقدر تو را نگاه میکردم که چشمانم خسته میشد....


پس بگذار برای بعد...این حرف ها را

بگذار قدری آرام شود آتش رسیدن به تو ...


بگذار "امید" دوباره جای تو را بگیرد...امید به ملاقاتت...همانطور که من دوست دارم...و تو دوست داری...


سعی کن در آن روز ملاقات همانگونه باشی که تو را ساخته ام      :)

منبع : مهرگردوننبودی اما یادت بخیر!
برچسب ها : سوال ,هایی ,باشی ,دوست ,نمیدانم ,هایت ,دوست دارم ,یادت بخیر ,آنوقت هایی ,بخیر گرچه

قناعت عذاب وجدان ندارد

:: قناعت عذاب وجدان ندارد
هرچه میکشیم از عدم تعریف کلمه هاست.

چرا کسی نمی آد هر کلمه را تعریف کند؟...البته کار سختی هم هست...هر کلمه یک کتاب تعریف لازم دارد.

ولی لازم است...و چاره ای جز تعریف کلمه ها نداریم ... یکی از آن دو کلمه ای که به دلیل نداشتن تعریف با هم قاطی میشود این است

تنبلی... و قناعت

به نظر میرسد که این دو خیلی با هم فرق دارند ولی حاضرم شرط ببندم که ما هر روز این دو را با هم اشتباه میگیریم.

حالت اول وقتیه فکر میکنیم قناعت میکنیم ولی در اصل تنبلی است... عدم رشد استعداد ها...عدم توجه به مهارت های خود... عدم تاسیس شرکت... عدم ریسک پذیری... عدم مشارکت در کار های بزرگ و دسته جمعی... عدم ....هزاران مثال که خودتان میدانید و من هم !

اصلا یکی از دلایل عدم رشد جامعه ی ما همینه...مردم تنبل اند ...مخصوصا در "یادگیری"...یادگیری روانشناسی..یادگیری سیاست..یادگیری مهارت های زندگی...و نتیجه اش میشه فروش نفت خام و وارد کردن تلویزیون 60 اینچ!...و نتیجه اش میشه طلاق های قانونی و عاطفی به دلیل ندانستن کوچکترین مهارت های زندگی .... و نتیجه اش میشه بیکاری ... و ...

ولی الان میخوام در مورد برعکسش صحبت کنم....گرچه کاملا موافقم که مورد اول از این مورد مهم تره...!

گاهی قناعت میکنیم...قناعت واقعی...قناعتی که علی(ع) میپسندد....اما جامعه و مغز منِ نادان نمیپسندد

وقتی اسمی...پولی...مقامی ... را دوست نداریم داشته باشیم ولی جامعه میگوید ... تو باید این کار را انجام دهی

و وقتی با آنها مبارزه میکنی و حرفت را روراست به آنها میگویی ...شخص دومی که در مغز زندگی میکند به سراغت می آید و به تو میگوید:
تو در حال نابودی استعداد های خدا دادی ات هستی و به تو برچسب تنبلی میزند...

با این که کاملا میدانم که حق با من است اما طمع دست از سرم برنمیدارد.

اینجاست که باید رجوع کرد به "خورشید قناعت"... و از او یاد گرفت که چگونه سرهایمان را رو به آسمان نگه داریم و به خاک نگاه نکنیم....که چگونه بالهایمان را به سمت کهکشان ها باز کنیم و از بند " طمع" رها شویم :

چند جمله از مولای متقیان اضافه میکنم :

اگر صلاح نفست را می خواهی، بر تو لازم است که با میانه روی و قناعت و سادگی رفتار کنی.

به خدا سوگند! نفس خود را چنان ریاضت و پرورش دهم که به گرده نانی اگر بتواند به دست آورد شاد شود و نمک را خورش نانش سازد

ای فرزند آدم! اگر از دنیا به قدری که تو را کفایت کند می خواهی، بدان که کمترین بهره دنیا تو را کفایت می کند و اگر از دنیا بیش از اندازه کفایت بخواهی، بدان که همه دنیا برایت کافی نخواهد بود.

خوشا به حال پارسایان در دنیا که به آخرت دل بسته اند. ایشان گروهی هستند که زمین را فرش و خاک آن را بستر و آب آن را شربت گوارا قرار داده اند.
منبع : مهرگردونقناعت عذاب وجدان ندارد
برچسب ها : قناعت ,تعریف ,کلمه ,یادگیری ,نتیجه ,زندگی ,قناعت میکنیم ,میکنیم قناعت ,تعریف کلمه